|
دچار یعنی موندگار!!!
|
(پرانتز باز
مي نويسم پرنده
پرانتز را نمي بندم
بگذار پرنده آزاد باشد.
محسن دهقان
توي تاكسي نشسته بودم و توي جاده قديم كرج سرگرم تماشاي ساختمان هاي زشت كارخانه ها بودم.راديو براي خودش داشت حرف مي زد و طبق معمول هميشه به مردم دروغ هاي گنده تحويل مي داد!
من داشتم به موسيقي گوش مي دادم و دروغي نمي شنيدم. چند لحظه صداي موسيقي رو قطع كردم تا به راننده بگم كجا مي خوام پياده بشم...
راديو: 6 شرور در سبزوار ديروز به علت اذيت اهالي سبزوار و نارضايتي مردم در ملاء عام اعدام شدند!!!
حرف در دهانم خشكيد...هزار تا علامت سوال توي ذهنم اومد..اين خبر بيشتر از گرماي عذاب آور خورشيد
باعث اعصاب خرديم شد... چه راحت از اعدام 4 نفر در يك روز صحبت مي كنن...انگار پشه كشتن چون نيش مي زده!
گوشي رو از گوشم در آوردم...يه كمي از بطري داخل كيفم آب خوردم...كمي گلوم رو صاف كردم درست مثل كسايي كه يه كنسرت بزرگ دارن يا كسايي كه قراره بين جمعيت زيادي سخنراني كنن و بعد با لحني خشن(البته سعي مي كردم عصبانيتم رو كنترل كنم اما نمي شد) و صدايي تقريبا بلند به راننده گفتم: مي شه پخش رو خاموش كنيد.
راننده:بله...چشم!
من: الان كدوم يكي از شما از دولت راضي هستين؟! از نظام؟! از رييس جمهور؟!
مسافرا و راننده: سكوت!
من: از اين 70 ميليون چند نقر ازين ها راضي هستن؟!
مسافرا و راننده: سكوت!
من: من كه هر كسي رو مي بينم ناراضيه...پس كي بياد اينارو اعدام كنه؟! كي بياد در ملاء عام اينارو دار بزنه؟!

مسافرا و راننده: خانم! نگو اين حرفا رو...دردسر مي شه...راست مي گه...اون روز هم مي رسه...اصلا اينايي كه مي گن شرور كه شرور نيستن همشون سياسين!!!
من: سكوت!
چند دقيقه بعد...
من: لطفا درب 16 ايران خودرو نگه دارين...پياده مي شم!
...
از روي پل هوايي رد مي شم...چقدر تمام اين پل هاي هوايي براي مردن وسوسه ام مي كنن!
پاك كن
كلمه ها را
از سطرها مي ربود
مداد نوشت: " دار"
كلمه ها
آويزان شدند.
من
تلخ، تلخ، تلخ ، تلخ !
تلخ و سرد می نوشیم قهوه ی زندگی را... می نوشیم این طعم تلخ را و دم برنمی آوریم...
سکوت، سکوت، سکوت ،سکوت!
سکوت میکنیم و هیچ نمی گوییم...انگار که تمامی ما به خواب زمستانی فرو رفته ایم...خوابی که گویی هیچ گاه بیداری در پی ندارد!
خواب، خواب، خواب، خواب!
خوابی سهمگین با کابوسهایی تا همیشه..کابوسهایی که هر لحظه همراهمان هستند و با طیب خاطر پذیرای حضورشان هستیم بی تلنگری حتی برای بیداری!

بیداری، بیداری، بیداری، بیداری !
بیداری با کدام شجاعت...با کدام حمایت؟! بیداری با کدامین چشم و گوش...؟!
گوش، گوش، گوش، گوش !
چه گوشهایی که خواسته کر شده اند، چه گوشهایی که نا خواسته کرشان کرده اند، چه فتنه ها که دیدند و شنیدند و گویی ندیده و نشنیده اند...چه گوشهایی که نمی شنوند فریاد این مردم خموش و ناچار را ...!
ناچار، ناچار، ناچار، ناچار !
به ناچار مانده ایم و دم نمی زنیم و خاموش مانده ایم...چقدر ناچاریم که حرف نزنیم، گوش نکنیم، هیچ نبینیم؟!
هیچ، هیچ، هیچ، هیچ !
هیچ کس گویی نمی داند که اتفاق در کمین است...شاید جنگ،تحریم ، قحطی، بیچارگی، خسوف، کسوف، مرگ،نیستی،نابودی، خاموشی، تلخی،سردی!!!
تلخ، تلخ، تلخ، تلخ !
سرد، سرد، سرد، سرد !
فنجان قهوه تلخ،سرکشیده شد به ناچار!!!
زندگی ادامه دارد به ناچار...بی لبخندی بی شعری بی ترانه ای بی سرودی برای رهایی...و ما خاموش نشسته ايم و نظاره می کنیم بی حرفی حتی...به ناچار...
همين!!!
تنها،تنها
صداست كه مي ماند!
كدام صدا؟!
صداي بوق ماشين،صداي جيغ و داد و دعوا،صداي موتور،صداي فرباد آدم ها به هنگام سوار شدن مترو، صداي دست فروش ها و دوره گردا،صداي التماس زنان و دختراني كه در واگن هاي مترو از هم جنسان خود مي خوان كه به اجناس اونها توجه كنن و احيانا اگر خوششان آمد بخرن!!
البته منظورم از اين نوشته تنها همان مورد آخر بود...دارم به اين فكر مي كنم كه كاش امثال ده نمكي به جاي ساختن فيلم"فقر و فحشا" يه فيلمي هم از اين زنان و دختران مي ساختن تا اين شك و شبهه رفع شود كه زنان بلافاصله پس از درك فقر،تن خود را مي فروشند...
*
آيا اينها همان صداهايي است كه مي ماند و جذب ذره هاي زمان مي شود؟!
شايد چيزي نگفتن بهتر باشد...شايد!!!
مدادم بوي شب مي دهد
كاش"ريزعلي" نبود
و با قطار پرت مي شدم به دره!
آن مرد آمد
آن مرد بي اسب آمد
با خنجري در پشت
تاريك
مي گذرم ازين سطرها
و تمام باران ها
در من مي بارند